گنج

شمارهٔ ۹۷

آن را که داغ عشقش پا تا به سر نباشددر دهر چون نهالی است کان را ثمر نباشد
از درد شام هجران دردی بتر نباشدبالاتر از سیاهی رنگ دگر نباشد
جام شراب ساقی ما را نمی‌کند مستتا جای باده در وی خون جگر نباشد
گه در خیال زلفم گاهی به فکر کاکلای کاش شام ما را هرگز سحر نباشد
در راه عشق‌بازی راضی نمی‌شود دلزخم خدنگ نازش گر کارگر نباشد
تابان چو عارض او در آسمان عزتحقا که در نکویی قرص قمر نباشد
در عشق زاد راهی جز درد نیست لازمتحصیل نان و آبی در این سفر نباشد
تا کی ز بهر صندل منت کشی ز دونانقصاب ترک سر کن تا دردسر نباشد