گنج

شمارهٔ ۷۴

سرم ز مَندَل و دوشم گر از عبا خالی استهزار شکر که دکانم از ریا خالی است
میان عینک و چشم امتیاز آزرم استز شیشه کم بود آن دیده کز حیا خالی است
حریص را نشود دیده پر ز خاک دو کونبه هر دری که رود کاسه گدا خالی است
ز خاک کم بود آن تن که پایمال نشدسفال بهتر از آن دل که از وفا خالی است
هزار داغ توام بر دل است و کج‌بینانگمان برند که این خانه ز آشنا خالی است
به دانه‌های سرشگ است چشم من روشنز گردش اوفتد آنگه که آسیا خالی است
جرس ز ناله شود رهنمای گمشدگاندلیل کی شود آن دل که از صدا خالی است
فریب مجلس روحانیان مخور قصاببیا که جای تو امروز پیش ما خالی است