گنج

شمارهٔ ۲۵۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رگفتمبهچشم۸ بیت
گفت دلبر بر من از حسرت نگر گفتم به‌چشمغیر من بر دیگری منگر دگر گفتم به‌چشم
گفت اگر داری سر وصلم در این محنت‌سرابایدت کرد از جهان قطع نظر گفتم به‌چشم
گفت دور از ماه رخسارم نباید بازداشتچون کواکب دیده هر شب تا سحر گفتم به‌چشم
گفت اگر داری هوای گرد سر گردیدنمتا بگویم آمدن باید به سر گفتم به‌چشم
گفت دور عارضم در تیرگی چون مردمکبایدت بنشست هر شب تا سحر گفتم به‌چشم
گفت اندر بزم من گریان و سوزان همچو شمعغوطه باید خورد در خون جگر گفتم به‌چشم
گفت اگر خواهی که باشی در شهادت سرخ‌رویخون به جای اشک بار از چشم تر گفتم به‌چشم
گفت اگر قصاب می‌خواهی گلی گیری از آببایدت تر ساخت خاک رهگذر گفتم به‌چشم