گنج

شمارهٔ ۱۹۵

می‌رسد هر لحظه زخم تازه بر جان بی‌غلطکرده مژگانت دلم را تیرباران بی‌غلط
عمر جاویدان نهان در چشمه لب‌های او استمی‌دهد خضرم نشان آب حیوان بی‌غلط
نیست جز لعل تو درمان در جهان درد مرانسخه می‌بندد طبیب دردمندان بی‌غلط
از فریب کفر چشمش نیستم ایمن اگررو کند بر قبله آن برگشته مژگان بی‌غلط
مدعای دل سراغ غنچه لب‌های او استمی‌کند هر صبحدم سیر گلستان بی‌غلط
قاتل فرهاد شیرین بود از آن غافل مباشگر شود آن لعل شکّربار خندان بی‌غلط
بر سر راهش نشین قصاب پنهان از نظرشاید آن شوخت کند امروز قربان بی‌غلط