گنج

شمارهٔ ۲۴۸

قافیه: ونزدم۵ بیت
کارم ز عقل راست نشد بر جنون زدمسنگی به شیشه فلک واژگون زدم
رنگین نشد ز گریه مردانه چهره‌امپیمانه را ز میکده دل به خون زدم
بنیاد هستی‌ام ز نگاهی به باد رفتتا چون حباب خیمه به دریای خون زدم
برخواستم ز آتش شوق تو چون سپندگرم آن‌چنان که نعره ندانم که چون زدم
قصاب برنخاست صدا از یک آشناچندان که حلقه بر در دنیا دون زدم