شمارهٔ ۲۴۹
کجاست دیده که رو سوی یار خویش کنمعلاج درد دل بیقرار خویش کنم
ز خاک کوی بتان بو غم نمیآیدمگر همان به سر خود غبار خویش کنم
چو کرم پیله به خود در تنم شب هجرانبه حالتی که غمش را حصار خویش کنم
به ابر جمله کریمان نظر فکنده و مننگه به چشم تر اشگبار خویش کنم
به هجر اگر کشیم دل نمیکند باوردروغ وصل تو تا کی به کار خویش کنم
خط غلامی او خطّ سرنوشت من استهمین بس است که لوح مزار خویش کنم
هزار حیف که در این چمن رسید خزانامان نداد که فکر بهار خویش کنم
طمع به هیچ ندارم در این جهان قصابسوای جان که فدای نگار خویش کنم