گنج

شمارهٔ ۲۵۰

قافیه: اماستمیدانم۹ بیت
به بزم دهر حرف دشمنی عام است می‌دانملبی کز شکوه نگشاید لب جام است می‌دانم
همین باشد میسّر کیمیای وصل عاشق رانشان از هستی عنقا همین نام است می‌دانم
به کار خستگان خویش می‌کن گوشه چشمیغذای عاشق بیمار بادام است می‌دانم
مکن منعم ز بیتابی که چون سیماب عاشق رانگردد آنچه گرد خاطرآرام است می‌دانم
ندارند اهل شوق از هیچ جانب راه بیرون‌شوجهان مرغان دل را سربه‌سر دام است می‌دانم
مخور تا می‌توان ای دل فریب جلوه دنیانگردد آنچه حاصل در جهان کام است می‌دانم
تفاوت نیست وصل و هجر حیران‌مانده او رابه پیش چشم اعمی صبح، چون شام است می‌دانم
طمع دل از هوای وصل جانان برنمی‌داردوگرنه آرزوی عاشقان خام است می‌دانم
ز قصاب پریشان از سر و سامان چه می‌پرسیبه قربان تو عاشق بی‌سرانجام است می‌دانم