گنج

شمارهٔ ۲۴۷

ای ز آتش حسن تو شبستان وفا گرموز شعله رخسار تو هنگامه ما گرم
ترسم ز لطافت شود از رنگ به رنگیبسیار گل روی تو را کرده حیا گرم
چون شمع برافروخته از وی بچکد موماز عکس تو شد آینه را بس که قفا گرم
از مردمکم دیده بد دور که امروزآمد به نظر تیر توام نام خدا گرم
نگذاشت که از آتش عشق تو شود سردبرداشت ز جا پیکرم از خاک هما گرم
چون پای تو رنگین شود از دیده خون‌باردیگر نشود رونق بازار حنا گرم
بر مشت حنا پا مزن ای شوخ که قصابکرده به سر آتش سوزان تو جا گرم