شمارهٔ ۴۱
بس که بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده استوسعتی خواهم که بر دل کار تنگ افتاده است
تا تو با این آب و رنگ آهنگ گلشن کردهایگل ز شرم عارضت از آب و رنگ افتاده است
عطر سنبل بلبلان را گرم افغان کرده استتار زلفت تا گلستان را به چنگ افتاده است
یک دل مجروح با چندین غم او چون کندمیهمان بسیار و ما را خانه تنگ افتاده است
کی توان زین بحر کام از هر صدف حاصل نمودگوهر مقصود در کام نهنگ افتاده است
چون دل پرخونم از آسیب گردون نشکندمن که دائم شیشهام در راه سنگ افتاده است
از غبار کینه پیدا نیست در دل عکس دوستحیف کاین آیینه بیحاصل به زنگ افتاده است
تا قیامت زنده در گور است مانند نگینهر که در دنیا به قید نام و ننگ افتاده است
کرد تا عزم رخش قصاب اثر از دل نشدمیتوان دانست در قید فرنگ افتاده است