گنج

شمارهٔ ۲۲۱

دهری که از او کام روا نیست چه حاصلیاری که در او مهر و وفا نیست چه حاصل
اینجا است که هر دل‌شده بیمار هوایی استدرد است فراوان و دوا نیست چه حاصل
گیرم که به ظلمات رسیدی چو سکندرقسمت چو تو را آب بقا نیست چه حاصل
گیرم که سراپای تو گوهر شد و معدنچون در دل سخت تو سخا نیست چه حاصل
عمامه به سر، خرقه به بر، سبحه در انگشتچون روی دلت سوی خدا نیست چه حاصل
داری چو دل آیینه اقلیم‌نماییاما چو در او نور صفا نیست چه حاصل
بر سر نزدم از غم او پنجه خونینزین باغ گلی بر سر ما نیست چه حاصل
از تیره‌دلی راه به زلف تو نبردمما را به سر این بال هما نیست چه حاصل
قصاب سراپای نگارم همه نیکو استدر فکر من بی‌سروپا نیست چه حاصل