شمارهٔ ۲۲۲
عالم همه باطل غم عالم همه باطلدر جای چنین کوشش آدم همه باطل
این دیر همان کهنه بنایی است که در ویشد تاج کی و سلطنت جم همه باطل
این عرصه همان دخمهزمین است که گردانددست کی و سرپنجه رستم همه باطل
با عیش و الم ساز که خواهد شدن آخرفردا به تو نوروز و محرم همه باطل
غمگین مشو از سفره افلاک که کردندبیش است اگر رزق تو گر کم همه باطل
قصاب ز دوران مشو آزرده که باشداز آمده و رفته جز این دم همه باطل