شمارهٔ ۸
ز جوش عاشقان گرم است بزم آن شاه خوبان راکه میباشد نمودی با رعیت پادشاهان را
ز ابروی تو زخم کاریی دارم به قصد منمده دیگر به زهر چشم آب آن تیر مژگان را
ز هم بگشای لب وز لطف حرفی گوی با عاشقتوان زد تا به کی بر درج گوهر قفل مرجان را
کسی قدر سخنهای تو را چون من نمیداندکجا هرکس شناسد قدر گوهرهای غلتان را
به زنّار سر زلف تو قائم کردهام ایمانمفرما هجر از این بیشم مکش کافر مسلمان را
می زهد ریا قصاب تا کی میتوان خوردنبه جام صبح گاهی یاد میکن میپرستان را