شمارهٔ ۷
تا گشود از بهر گفتاری لب خاموش رادر شکر آمیخت آن اهل زمرّدپوش را
روز اول کرد ما را چشم مست او خراببادهپیمایی نشاید ساقی مدهوش را
تشنه نیسان چو مردان سعادتمند باشچون صدف پر ساز از درّ معانی گوش را
متصل در سینه باید تیر آهی داشتنچون کمان خالی نگردان از خدنگ آغوش را
کام شیرین بی گزند از شهد نتوان ساختننیش میگیرد ز لبها ترجمان نوش را
چشم بر دست کسان قصاب چون مینا مدارچون قدح گردان تهی از بار منت دوش را