شمارهٔ ۹
ز سنبل بند بر دل میگذارد موی این صحرادماغ گل پریشان میشود از بوی این صحرا
کدامین شکرین لب کرد بارانداز این وادیکه میجوشد به جای آب شیر از جوی این صحرا
به هر سو میکند تا چشم کار افتاده فرش گلچو شبنم میتوان مالید رو بر روی این صحرا
گلستان را به بلبل بخش و شیرین را به خسرو دهبرو دنبال مجنون گیر و رو کن سوی این صحرا
ز بس مانده است باز از هر طرف چشم تماشاییبه جای سبزه مژگان میچرد آهوی این صحرا
جنون را پیشه کن قصاب و غم را تیشه بر پا زنکه عشرت میتوانی کرد در پهلوی این صحرا