شمارهٔ ۱۹۱
منم فتاده به راه تو خاکسار مشخّصبه روی آینه گیتیام غبار مشخّص
به هرکجا که روم ز آه و اشک بادم و بارانبه دور سبزه خط توام غبار مشخّص
ز پای تا به سرم نیست عضو بی گل داغتاز این چمن منم امروز لالهزار مشخّص
نه حاصلی نه نمودی نه سایهای و نه سودیبه گرد این چمنم کردهای حصار مشخّص
فراق روی توام کرده است پرده قانونخیال زلف توام ساخته است تار مشخّص
شده است تا تن قصاب پایمال حوادثبه چشم خلق بود خاک رهگذار مشخّص