گنج

شمارهٔ ۵۰

چرخ مینا رنگ هر زهری که در پیمانه ریختعشق او آورد و در کام من دیوانه ریخت
ریخت مرغ روح بی‌اندازه بر بالای همخط و خال او به هر جایی که دام و دانه ریخت
بس خرابی کرد چشمش با دل ما می‌تواناز غبار خاطر ما رنگ صد ویرانه ریخت
می‌تواند کرد باز از یک نگاهم جان به تنچشم جادویی که خونم را به صد افسانه ریخت
فکر عاشق کن که بعد از سوختن سودی نداداین قدر اشگی که شمع از ماتم پروانه ریخت
خال کنج لب به قصد مرغ دل گیراتر استدانه را صیاد ما بر دام استادانه ریخت
غمزه بدمست او زخم نمایان زد به دلخون ما قصاب آخر بر در میخانه ریخت