شمارهٔ ۴۹
آخر آن وحشی نگه بر دل ره تدبیر بستای شوم قربان این آهو که ره بر شیر بست
زد به جانم ناوکی یعنی که مطلب حاصل استنامه ما را جواب آن جنگجو بر تیر بست
حلقه هر تار مویش مطلبی سازد روازلف او در عدل چون نوشیروان زنجیر بست
میشود از بس پشیمان زود آن بدخو دلمشد پر از خون تا به قتلم در میان شمشیر بست
تیغ ابرویش ندانستم که زهرآلود بودیافتم آن دم که خونم بر زمین چون شیر بست
خواستم قصاب بر زلفش شبیخونی زنمخواب غفلت بر دو چشمم رایت شبگیر بست