گنج

شمارهٔ ۴۸

قافیه: یدهاست۷ بیت
چرخ از آن روزی که سرگردانی خود دیده استراستی با دشمن و با دوست کین ورزیده است
پیش چشم اهل استغنا دو روزی بیش نیستدستگاهی را که نه افلاک بر خود چیده است
سربلندی‌ها در آواز سبکباری بودنیست بیجا سرو اگر بر خویشتن بالیده است
تا به روز حشر در زندان اسیر بند بادگردنی کز طوق فرمان تو سر پیچیده است
گر چکد از پنجه مژگان ز حسرت دور نیستپیش رخسار تو دل چون موم آتش دیده است
خوار چون مینای خالی در نظرها می‌شودهرکه در بزم محبت یک‌نفس خندیده است
در رهش قصاب بر هر جانبی کردم نگاهبسملی دیدم که پا تا سر به خون غلتیده است