شمارهٔ ۴۷
خاک رخسارش که دل در پیچ و تاب انداخته استصد چو من شوریده را در اضطراب انداخته است
هندوی آتشپرستی کافر عاشقکشیکرده عریان خویش را بر آفتاب انداخته است
عارضش آورده از خط گردهای بر روی کاراز نو آشوبی به دلهای خراب انداخته است
خال لب را کاتب تقدیر در تحریر صنعنقطهای بر روی خط انتخاب انداخته است
از لب و دندان او کردم سؤال آهسته گفتعقد مروارید ساقی در شراب انداخته است
نیست اصلا رحم در دل گلرخان دهر رابیسبب قصاب خود را در عذاب انداخته است