گنج

شمارهٔ ۱۴۷

چون شامِ قدر بر همه مستور می‌شودزین روی پای تا به سرش نور می‌شود
می‌خواستم رهی به تو نزدیکتر به خودتا می‌روم ز خویش رهم دور می‌شود
مرهم بنه ز نیش که جای خدنگ اوزخمی است کز معالجه ناسور می‌شود
گر چینی دلم ز خدنگ نگاه توگردد چو خاک، کاسه فغفور می‌شود
مظلوم بعد مردن ظالم رسد به فیضماری چو مرد روزی صد مور می‌شود
قصاب دید چون خم ابروی یار گفترزقش حواله از دم ساطور می‌شود