شمارهٔ ۱۴۶
ز من دل برده دلداری که از اهل وفا رنجدنماید صلح با بیگانه و از آشنا رنجد
به تقریبی که رنگش نسبتی با خون من داردکف پایش مدام از الفت رنگ حنا رنجد
هلاکم میکند با آنکه میرنجد زمن بیجاچه سازم گر خداناخواسته روزی بجا رنجد
به نوعی بسته راه گفتگو از شش جهت با منکه در پیغام بوی زلفش از باد صبا رنجد
به بزم دوستی دل بستهام نازک مزاجی راکه در پهلوی خود از بستن بند قبا رنجد
اگر داند که بگذشته است جز او در دلم عمریمثال عارضش ز آیینه گیتینما رنجد
نهد زخم خدنگش دست رد بر سینه مرهممرا در دل بود قصاب دردی کز دوا رنجد