شمارهٔ ۱۷
پیچ و تاب زلف مشکینت شده زنجیرهابند بر پا مانده در زنجیر زلفت شیرها
دردم افزون شد نمیدانم ز عشقت چون کنمبا وجود آنکه کردم در غمت تدبیرها
چون خلاصی کس تواند یافتن از کوی اونقش پای مور را بر پا نهد زنجیرها
گر نیفتد پرتو حسن تو چون ظاهر شوددستکار صنعت نقاش بر تصویرها
بخت بد قصاب او را دور میسازد ز توگرچه بسیار از محبت دیدهام تأثیرها