شمارهٔ ۱۷۲
گر شوی آشنا به سوز و گدازبه تو درها شود به عشرت باز
چرخ پروانه شو که جات دهندبه سر دست خویش چون شهباز
این چه بیگانگی است بر در دوستسعی کن تا شوی تو محرم راز
صیقلی کن چو مهر آینه راسینه را ده ز زنگ کی پرداز
زآتش عشق اگر سری داریهمچو شمع از غمش بسوز و بساز
لا مکان سیر شو که برهانیخویش را از غم نشیب و فراز
چشم حقبین به هم رسان قصابچند باشی اسیر عشق مجاز