گنج

شمارهٔ ۱۷۱

با دل غم‌دیده‌ای صیدافکن عاشق‌نوازمی‌کند بسیار خوبی عمر مژگانت دراز
نی ز ما دور است جانبازی نه از تو سرکشیمی‌برازد هر دو بر ما از تو ناز از ما نیاز
خط چو سر برزد ز کید چشم او غافل مباشدر کمینگاه است چون صیاد دامی کرده باز
دل از آن برگشته مژگان پس گرفتن مشکل استکی توان گنجشگ را بیرون کشید از چنگ باز
پر مکن از سوختن منعم که بر بالای شمعروز اول دوخت گردون جامه سوز و گداز
پرده عشاق افتاد از نوا بر روی کارعشق آن روزی که قانون محبت کرد ساز
تیر قیقاج‌افکنان قصاب مردافکن شوندسخت می‌ترسم ز مژگان‌های چشم ترک‌تاز