شمارهٔ ۱۷۳
بازم از خون جگر دیده تر شد لبریزپایت از چشم من آلوده نگردد، پرهیز
طفل اشکم نزند پا به زمین از دامنچه کند پیش پدر هست جگرگوشه عزیز
تو به فریاد رس ای دوست که در روز حسابنیست در دست به جز داغ توام دستاویز
ساقی دهر گرت جام ببخشد زنهارجز می شوق اگر آب حیات است بریز
هست در بستر غم شب همه شب تا به سحرحلقه زلف تو بر زخم دعا غالیه بیز
صبر در کشتن قصاب ستمکش ز چه رویگردن او به رضای تو و شمشیر تو تیز