گنج

شمارهٔ ۱۷۴

در دلم عیشی که می‌بینم غم یار است و بسزخم‌های ناوک مژگان دلدار است و بس
در درون کعبه و بتخانه گردیدم بسیرو به هر جانب که کردم جلوه یار است و بس
مست عشقم پای‌بند کفر و ایمان نیستماین‌قدر دانم که با لطف ویم کار است و بس
از چنین ویرانه منزل چشم آسایش مدارعیش این در گشته تا بوده است آزار است و بس
از کس دیگر چو نالد شکوه بی‌جا کردن استدر جهان قصاب سرگردان کردار است و بس