شمارهٔ ۲۷۰
سراپایم چمن شد بس گل حسرت دمید از منچه رنگارنگ گلهایی توان هر روز چید از من
برون شد روشنایی از نظر تا رفت آن دلبرتهی شد قالب از روح و روان تا پا کشید از من
قدم خم شد چو ابرو تا ز دل برگشت مژگانشبه جای اشک خون بارید چشمم تا برید از من
ندارد مهر گویا کین بود در مذهب خوبانوگرنه جز محبت حرف دیگر کی شنید از من
ندارم جنس نایابی که ترسم رایگان گرددبه صد جان کی غمش را میتواند کس خرید از من
به قربان تو گردم ز آرزو از من چه میپرسیچه میآید به درگاه تو دیگر جز امید از من
به من بسیار میماند نمیدانم که صنع حقمرا از خاک غم یا خاک غم را آفرید از من
نگاه شوخ او ترسم در این صحرای پروحشتنیابد منزل خود را ز ناز از بس رمید از من
به گفتار نظیری خویش را قصاب میخواهمکه در روز جزا مظلومتر نبود شهید از من