گنج

شمارهٔ ۱۸۴

به پاسبانی یک قطره آب گوهر خویشبه هر دو دست نگهدار چون صدف سر خویش
خوش آن زمان که به قصد هوای کشور خویشگهی برون ز شکاف قفس کنم سر خویش
نشد نشاط نصیبم چو صید دام شدممگر به وقت طپیدن به هم زنم پر خویش
گهی بداد ز دستم گهی بدرد از پاچه‌ها نمی‌کشم از دست نفس کافر خویش
رود چو خامه سرش یک قلم به باد فناقدم هرآنکه گذارد برون ز مسطر خویش
عجب مبین که سر ما به آسمان سایداز آنکه داغ تو را کرده‌ایم افسر خویش
تو قدر دل چه شناسی که در محیط، صدفچه احتمال که داند بهای گوهر خویش
ز جور دهر به تنگ آمدم بسی قصاببریم درددل خویش را به داور خویش