گنج

شمارهٔ ۱۸۵

قافیه: ارخویش۷ بیت
ماییم و درد و داغ دل بی‌قرار خویشوامانده‌ایم در همه کاری به کار خویش
چون نحل موم حاصل ما در خزان ماستهرگز نچیده‌ایم گلی از بهار خویش
از سیلی‌ای است کز کف ایام خورده‌ایمرنگی که داده‌ایم به روی عذار خویش
روشن ز نور عشق همین استخوان ماستشمعی که می‌بریم برای مزار خویش
خود را چو باد بر سر هر شعله می‌زدیممی‌داشتیم گر نفسی اختیار خویش
چون دانه خُردناشده زین کهنه آسیابیرون نمی‌نهیم قدم از حصار خویش
قصاب چند بیت ز ما ماند در جهانچیزی نداشتیم جز این یادگار خویش