گنج

شمارهٔ ۲۸۲

شد از فراق توام قامت کشیده خمیدههزار خار ملامت به پای دیده خلیده
شب گذشته به یاد رخ تو مردم چشممهزار قطره خون خورده تا سفیده دمیده
هزار بار دلم می‌زند به گرد سرت پرندیده است کسی صید پر بریده پریده
به شوره‌زار بود بیشتر چراگه آهوبه حیرتم که غزالم چرا ز دیده رمیده
ز عکس نیک و بد آیینه را ملال نباشدیکی است در بر روشن‌دلان ندیده و دیده
برون خرام که کرّوبیان عالم بالاکشند خاک درت را ز شوق دیده به دیده
ز شوق دیدن رویت ز دیده تا سر کویتچه چاره مدّ نگاهم به سر دویده ندیده
رساند ریشه به خون رفته‌رفته نخل سرشگماز این نهال ثمر تا بهم رسیده رسیده
به یاد دوست به سر بر وصال اگر ندهد رویکی است در بر بلبل گل نچیده و چیده
چه باک از دل قصاب کز فشار حوادثهزار مرتبه خون گشته و ز دیده چکیده