شمارهٔ ۲۸۳
منم در عاشقی همطالع پروانه افتادهز رخسار تو صد جا آتشم در خانه افتاده
به هرجا میروم شوق غمت سنگ جفا بر کفچو طفل شوخ دنبال من دیوانه افتاده
در این کنج جدایی هرگزم ناید کسی بر سرگذار سیل اشگم گه بر این ویرانه افتاده
عجب نبود شود گر توتیا از گردش دوراندلم در زیر این نه آسیا چون دانه افتاده
نسیم امروز دیگر خاطر آشفتهای داردمگر زلف دلآرایش به دست شانه افتاده
ز من احوال خال و گردش چشمش چه میپرسیسیه مستی است بیخود بر در میخانه افتاده
نمیدانم چه می در جام دارد چشم او قصابکه آتش بر دلم زین گردش پیمانه افتاده