شمارهٔ ۷۸
باد رنجور آن تنی کز درد او بیمار نیستخاک بر چشمی که با یاد رخش بیدار نیست
بینصیب آن دل که زخم از تیر مژگانی نخوردوای بر مرگی که خود از حسرت دیدار نیست
تا نگردم کشته در کوی تو با چند آرزوبر نمیگردم دگر اینبار چون هر بار نیست
پا ز فرمان قضا بیرون نهادن مشکل استهیچکس را ره برون زین حلقه پرگار نیست
نغمهسنجان حقیقت مست حیرت خفتهانددر بساط عشق گویا هیچکس هشیار نیست
گر گریزان نیستم از سنگ طبع ناکساندر جهان قصاب ما را شیشهای در بار نیست