گنج

شمارهٔ ۷۹

آرام نگاهت ز دل سنگ گرفته استلعل تو خراج از می گلرنگ گرفته است
خون بسکه به یاد رخش از دیده فشاندیماز گریه ما لاله به خون رنگ گرفته است
در سینه‌ام ای گل ننماید به جز از داغنقشی است که در کوی تو از سنگ گرفته است
از رشک هلاکم که چرا از ره شوخیآیینه به بر عکس تو را سنگ گرفته است
ننمود به دل عکس تو چونان‌که تو هستیپیداست که آیینه ما زنگ گرفته است
قانون دلم خوی ز بس کرده به افغانتا چنگ زنی بر دلم آهنگ گرفته است
قصاب شد آن وقت که بر سینه زنم چاکبسیار دلم زین قفس تنگ گرفته است