گنج

شمارهٔ ۲۱۶

گشت آن روزی که پیدا در سرم سودای عشقشد تهی از عقل تا خالی نماید جای عشق
از نزولش دارد او شوقی که سر تا پای منمی‌شوم هر دم بلاگردان سر تا پای عشق
کلبه تاریک، روشن می شود از آفتابشد دلم پرنور از نور جهان‌آرای عشق
آب گوهر را همان گوهر تواند ضبط کردنیست جز دل جای دیگر درخور مأوای عشق
در برش هم ابره کوتاهی کند هم آستراز دو عالم گر قبا دوزند بر بالای عشق
پشت پای نیستی بر هر دو عالم می‌زندعشق‌ورزی را که باشد تاب استغنای عشق
کی‌ توانم کرد شرح وصف ذاتش را تمامتا به روز حشر گر انشا کنم املای عشق
آنچه من دیدم از آن قصاب می‌ترسم که بازشور محشر را به یکدیگر زند غوغای عشق