گنج

شمارهٔ ۲۱۵

قافیه: ودمتاشدمعاشق۶ بیت
غم از آیینه خاطر زدودم تا شدم عاشقدر دولت به روی خود گشودم تا شدم عاشق
نبودم تا به درد و داغ همدم در عدم بودمپدید آمد در این عالم وجودم تا شدم عاشق
برون بردم ز چوگان محبت داغ جانان راز دل گوی سعادت را ربودم تا شدم عاشق
در این گلشن پی تعظیم تا آن دل‌ربا برخواستبه رنگ بید مجنون در سجودم تا شدم عاشق
ز یک نظّاره‌اش نقد دو عالم را ز کف دادمعیان از آستین شد دست جودم تا شدم عاشق
به بازار جنون قصاب بردم شیشه دل رابه سنگ امتحانش آزمودم تا شدم عاشق