شمارهٔ ۵۳
مهر تو به هر سینه عیان است و عیان نیستچون عکس در آیینه نهان است و نهان نیست
با خلق جهان چشم سیهمست تو گویا استاین طرفه که با جمله زبان است و زبان نیست
فریاد که سررشته آشوب دو عالمپیوسته در آن موی میان است و میان نیست
درد غم عشق تو رسیده است به صد جاناین جنس بدین نرخ گران است و گران نیست
چون روی تو خورشید مرا در نظر آیدحیرتزدهام زآنکه نه آن است و نه آن نیست
ابروش کمان است و کمانش نتوان گفتقربان شوم آن را که کمان است و کمان نیست
تا دیده ز دل خون رود و باز پس آیدآب سر این چشمه روان است و روان نیست
بر هر که زند تیر جفایی به تو بندندقصاب تو را سینه نشان است و نشان نیست