شمارهٔ ۲۵۲
بهر قتلم داد پیغامی که من میخواستماز لبش حاصل شد آن کامی که من میخواستم
از جواب تلخ آن شیرینزبان راضی شدمبود در این قند بادامی که من میخواستم
شد درون سینه نقش خاتم دل داغدارکرد پیدا این نگین نامی که من میخواستم
سر زد از گرد عذار یار خط دلفریبدر چمن گسترده شد دامی که من میخواستم
ناله همدم، آه، آتشبار، مژگان، خونچکانداد آخر آن سرانجامی که من میخواستم
گردش چشمی ز یک نظّارهام مستانه کردداد ساقی باده از جامی که من میخواستم
از خم زلف تو آزادی نخواهد یافتنمرغ دل افتاده در دامی که من میخواستم
در تبسم گفت زیر لب که قربانم شویآخر آن مه داد دشنامی که من میخواستم
بیتأمل در رهش قصاب کردم جان نثارشد نصیب امروز آرامی که من میخواستم