شمارهٔ ۱۶۳
شد مرا تا دل ز عکسی روی آن جانانه پراز تجلی گشت چون آیینه هر کاشانه پر
عطر خالش را نسیم آورد در صحرا به ماآهوان را نافه پر گردید و ما را خانه پر
از شکست ای چرخ مینارنگ پاس خود بدارنیست قدری شیشه را چون گشت از دردانه پر
اهل شوق از یک گریبان سر برون آوردهانداین جهان چون خوشه گردیده است از یکدانه پر
بیش از اینم زالفت اغیار خون در دل مکنپنجه را مگذار از زلف تو سازد شانه پر
داستان عشق بگرفتند و نامی دست ماستگشت مطلب ناپدید از بس که شد افسانه پر
غیر حق را در حریم دل عبث جا دادهایمنیست جای آشنا شد بس که از بیگانه پر
در بساط دهر قصاب آن تنک ظرفم که منمیرسد جانم به لب تا میشود پیمانه پر