شمارهٔ ۱۶۴
عشق داد از درد او هر لحظه پیغام دگرعمر گر باقی ست میگیریم سرانجام دگر
تا سر زلف تو پرچین است ای صیاد دلحاش لله گر بگیرم حلقه دام دگر
ای انیس جاودانی من زبانم لال بادغیر نامت گر برانم بر زبان نام دگر
چون توام دادی در اول ساقیا جامی چنانآرزو دارم که گیرم از کفت جام دگر
صبح روشن گشت و ما را مطلبی حاصل نشدبا غمت امروز میسازیم تا شام دگر
روزها بگذشت بر قصاب و درددل نکردمیگذارم شکوه آن را به ایام دگر