شمارهٔ ۱۶۵
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اازمننمیایددگر۷ بیت
آب شد دل دست و پا از من نمیآید دگرقطره شد دریا شنا از من نمیآید دگر
دیده شد تا همنشین با چشم مست سرمهدارلب فرو بستم صدا از من نمیآید دگر
چون حباب از تنگ ظرفی در تو ای دریای حسنیک نفس بودن جدا از من نمیآید دگر
بی توام غمگینتر از شام غریبان، همچو صبحخنده دنداننما از من نمیآید دگر
میکنم رنگین به خون خویشتن سرپنجه راخواهش رنگ حنا از من نمیآید دگر
کردهام راضی به بوی استخوانی خویش راطعمه جویی چون هما از من نمیآید دگر
هجر را قصاب تدبیری به غیر از وصل نیستفکر درد بیدوا از من نمیآید دگر