شمارهٔ ۱۰۴
به هر نفس دلم از داغ یار لرزد و ریزدچو برگ گل که ز باد بهار لرزد و ریزد
بیا که بی گل روی تو اشگم از سر مژگانچو شبنمی است که از نوک خار لرزد و ریزد
به هم رسان ثمری زین چمن که شاهد دنیاشکوفهای است که از شاخسار لرزد و ریزد
ز آب دیده به راهت همیشه کاسه چشممچو جام پر به کف رعشهدار لرزد و ریزد
برون خرام که وقت است لالههای چمن راز شوق روی تو رنگ از عذار لرزد و ریزد
گرفته پای کسی این دو روز عمر به خونمکه از لطافتش از کف نگار لرزد و ریزد
نهاده تازه نهالی قدم ز لطف به چشممکه پیش جلوه او سرو، زار لرزد و ریزد
بس است این همه قصاب آبروی تو دیگردر این زمانه بیاعتبار لرزد و ریزد