شمارهٔ ۲۵۷
روزی به دو زانو بر دلدار نشستمگفتم که تویی قبله من گفت که هستم
گفتم چه شد آن عهد محبت که تو بستیگفتا که همان لحظهاش از ناز شکستم
گفتم که بخور باده گرفت و به زمین ریختگفتم که چرا ریختیاش گفت که مستم
گفتم ز که عاشقکشی آموختی امروزگفتا که بدین شیوه من از روز الستم
گفتم که شکستی دل ما گفت درست استگفتم که چرا خندهزنان گفت که مستم
گفتم چه شد آن دل که ز قصاب ربودیبرداشت ز زیر قدمش داد به دستم