شمارهٔ ۳۱۴
بر رخ هر آرزو در بند تا محرم شویدیده پوش از سیر باغ خلد تا آدم شوی
میکند از ترک لذت موم جا در چشم داغدل ز وصل انگبین بردار تا مرهم شوی
زد حباب از خودنمایی خیمه از دریا برونچون صدف پستی گزین تا با گهر همدم شوی
ز آرزوی مور نه بر دیده انگشت قبولتا توانی چون سلیمان صاحب خاتم شوی
سربلندی بایدت، افتادهای را دست گیرمردهای احیا نما تا عیسی مریم شوی
بندبند استخوانم همچو نی دارد فغانخواهیام کردن نوازش گر به من همدم شوی
کشته آن غمزهام قصاب چون، خاک تو راجام اگر سازند جا دارد که جام جم شوی