شمارهٔ ۲۹۲
تا کی فراقنامهات انشا کند کسیصد صفحه را به خون دل املا کند کسی
ریزم به دیده چند ز دل خون محض راتا کی ز کوزه آب به دریا کند کسی
حاصل برای عبرت این روزگار نیستاین دیده را ز بهر چه بینا کند کسی
دنیا است هیچ و هرچه درو هست جمله پوچاز بهر هیچ و پوچ چه غوغا کند کسی
این خانه را چو وقف بر اولاد کردهاندبا این برادران ز چه دعوا کند کسی
چیزی به کس نداد که نگرفت باز از اودیگر از این جهان چه تمنا کند کسی
طفلان به ما مضایقه از سنگ میکنندخود را دگر برای چه رسوا کند کسی
گردیده صبح پنبه گوش نه آسمانتا چند آه و ناله بیجا کند کسی
از مغز خشگ، چربزبان بهرهای نبرددر دیگ چوب بهر چه حلوا کند کسی
قصاب هرکه هست فرو مانده خود استطومار شکوه پیش چه کس وا کند کسی