شمارهٔ ۲۹۱
تا کی به بزم شوق غمت جا کند کسیخون را به جای باده به مینا کند کسی
ابروت میبرد دل و حاشا است کار اوبا کج حسابِ عشق، چه سودا کند کسی
تا مرغ دل پرید گرفتار دام شدصیاد کی گذاشت که پر، وا کند کسی
دنیا و آخرت به نگاهی فروختمسودا چنین خوش است که یکجا کند کسی
ای شاخ گل به هر طرفی میل میکنیترسم درازدستی بیجا کند کسی
نشکفت غنچهای که به باد فنا نرفتدر این چمن چگونه دلی وا کند کسی
خوش گلشنی است حیف که گلچین روزگارفرصت نمیدهد که تماشا کند کسی
هرگز کسی به درد کسی وا نمیرسدخود را عبث عبث به که رسوا کند کسی
عمر عزیز خود منما صرف ناکسانحیف از طلا که خرج مطلا کند کسی
دندان که در دهان نبود، خنده بدنما استدکّان بی متاع چرا وا کند کسی
بر روضههای خلد قدم میتوان گذاشتقصاب اگر زیارت دلها کند کسی