شمارهٔ ۲۹۰
ز خود در عشق چون پروانه باید بیخبر گردیاگر خواهی شبی آن شمع را بر گرد سر گردی
برو ای ناصح بیدرد از جانم چه میخواهیره عشق است میترسم ز من سرگشتهتر گردی
به یک نظّاره او میفروشی هر دو عالم رااگر یک گام با من در محبت همسفر گردی
درخت بیثمر را باغبان دور از چمن سازدنهالی شو که در باغ محبت بارور گردی
به دریا موج باش و بر سر آتش سمندر شودر آیین جهد کن تا روشناس خشگ و تر گردی
مرا از گفتگوی دنیی و عقبی برآوردیبرو ای دل که تا باشی تو، در خون جگر گردی
خطر قصاب بسیار است گر وصل آرزو داریمبادا در ره او تا نگردی کشته برگردی