گنج

شمارهٔ ۲۳۸

۸ بیت
ای خوش آن روز که از خواب گران برخیزمبه تمنای تو ای سرو روان برخیزم
ای خوش آن دم که به تعظیم خدنگت از خاکسر قدم ساخته از جا چو نشان برخیزم
پای برخاستنم نیست ز کوی تو مگربه مددکاری عشق تو ز جان برخیزم
توشه‌ای کو که از این خانه نهم بیرون پایاز پی چلّه از این روی کمان برخیزم
در میان حائل عکس رخ دلدار منممی‌شود ظاهر اگر خود ز میان برخیزم
ذره از پرتو خورشید سماعی داردسزد از عکس تو گر رقص‌کنان برخیزم
یاد آن لحظه که در آتش شوقت چو سپندافتم و باز ز جا نعره‌زنان برخیزم
غیر تسلیم شدن چاره ندارم قصابحکم یار است که من از سر جان برخیزم