گنج

شمارهٔ ۲۳۷

زآتش عشق تو در هرجا که مأوا می‌کنمهمچو بوی عود خود را زود رسوا می‌کنم
کم‌فضایی بین که مثل غنچه در گلزار دهرهمچو گل می‌پاشم از هم گر دلی وا می‌کنم
بی‌کسم چندان‌که جسم خویش می‌کاهم چو نیهمدمی تا از برای خویش پیدا می‌کنم
سربه‌زیرم از حیای او نه از وهم رقیبکافر عشقم اگر از شاه پروا می‌کنم
می‌دهم دل تا بگیرم زلف در بازار حسنمصحفی آورده با زنّار سودا می‌کنم
گرچه هستم از تهی‌دستان ولی همچون حبابخویش را از یک نفس واصل به دریا می‌کنم
چون ز شیخان ریایی مطلبی حاصل نشدبعد از این قصاب در میخانه مأوا می‌کنم