گنج

شمارهٔ ۲۱۱

روز و شب در بزم دوران بی‌قرارم همچو دفبس‌که سیلی‌خوار دست روزگارم همچو دف
چون که می‌سازد به گرم و سرد طبعم روزگارزآب و آتش می‌رسد گاهی مدارم همچو دف
کی از این بی‌خانمانی منت از دونان کشممن که از پهلوی خود باشد حصارم همچو دف
زینتی جز پوست بر بالای من زیبنده نیستبا غم دیبای اطلس نیست کارم همچو دف
گشته‌ام پنهان به زیر خرقه عریان تنیکی دگر از دهر چشم فتنه دارم همچو دف
در بساط نغمه‌سنجان حلقه‌ها دارم به گوشپای تا سر در محبت داغ‌دارم همچو دف
تا زچشم بد به هنگام حجاب ایمن بودپیش روی یار دائم بی‌قرارم همچو دف
تا صدای یار نگذارد ز مجلس پا برونبهر حفظ ناله‌اش پرگاروارم همچو دف
می‌برندم گرچه قصاب این زمان بر روی دستپیش جانان غیر افغان نیست کارم همچو دف