گنج

شمارهٔ ۱۷۹

به نوعی گرم رفت از سینه بیرون تیر مژگانشکه گل چون شعله سر خواهد زد از خاک شهیدانش
مرا وحشی‌نگاهی کرده سرگردان صحراییکه چون ریگ روان دل می‌توان رفت از بیابانش
سواد دیده را از خاک پایی کرده‌ام روشنکه باشد سرمه چشم کواکب گرد جولانش
شود هر سبزه چون خطی به کف دست موساییبه گلشن اوفتد گر سایه سرو خرامانش
برد یک‌باره از رخساره شب رنگ ظلمت رااگر خورشید گیرد پرتو از شمع شبستانش
شهیدان را به قالب می‌دهد جان چون دم عیسینسیم صبح اگر برخیزد از طرف گلستانش
چو ابر رحمتش بر چار ارکان سایه اندازدکند سیراب کشت دهر را یک قطره بارانش
چراغ بزم نه افلاک و شمع هفت منظر شداز آن روزی که ماه افکند خود را در گریبانش
ز عکس پرتو او شد چراغ نه فلک روشنشب معراج چون گردید طالع ماه تابانش
شفیع روز محشر ماهروی والضحا یعنیمحمد آنکه ایزد بود در قرآن ثناخوانش
شب عید است قصاب این‌قدر استادگی تا کیقدم نه پیش کامشب می‌توان گردید قربانش